داستان های کوتاه
هر روز همه ی گل های دختر گلفروش را می خرید و آهسته از آنجا دور می شد. آنقدر این کار را ادامه داد تا اینکه دختر گلفروش دیگر مطمئن شده بود که پسر به او علاقه دارد. خیلی خوشحال بود از اینکه کسی در دنیا وجود دارد که برای رنجیده نشدن او حاضر است هر روز همه ی گل هایش را بخرد. دیگر شب و روزش را با یاد پسر به سر می برد و دیدن پسر برای او عادت شده بود ولی نمی دانست چرا هیچگاه پسر حرفش را نمی زند؟! و چرا همیشه افسرده و غمگین است؟! روزی تصمیم گرفت هرطور شده است او را تعقیب کند که اصلا بفهمد او کیست؟! صبح که شد، سریع قشنگترین آرایشش را انجام داد و با زیباترین لباس هایش از خانه خارج شد. سپس برای فروش گل هایش به مکان همیشگی خود رفت و آنجا منتظر پسر ماند. زمان زیادی نگذشت که پسر دوباره برای خریدن گل های او آمد. وقتی که گل ها را خرید و از آنجا دور شد، دختر گلفروش هم مخفیانه به دنبال او راهی شد. رفتند و رفتند تا اینکه از قبرستان سر در آوردند. دختر گلفروش که خیلی تعجب کرده بود، پسر را دید که در کنار قبری پر از گل نشست و در حالیکه چشم هایش پر از اشک شده بود گل های دختر گلفروش را روی بقیه گل هایی که قبلا روی سنگ قبر چیده بود قرار داد و سرش را روی قبر گذاشت و با هق هق می گفت: « هیچوقت ترکت نخواهم کرد عشقم » مجتبی ملایی دست
در جیب و غرق در تفکر از خانه بیرون رفت. اندکی در پیاده رو قدم زد و سپس
برای گذشتن از عرض خیابان بالای پل هوایی رفت. ناگهان چشمش به
فقیر نابینایی افتاد که همیشه در حالیکه کاسه ای از اسکناس و سکه را جلوی
خود داشت به نرده های پل تکیه داده بود و خاشعانه یک پهلو نشسته بود، هیچوقت هم
نفهمید چرا مورد احترام قدیمی های محله است. در همین حین یکباره فکری به
ذهنش خطور کرد. اما به دنبالش استرسی قلب او را تصاحب کرد و با خود گفت: «
نه این کار درستی نیست. من که تا بحال چنین کاری نکرده ام. اگر کمی دیگر
هم صبر کنم شاید همه چیز درست شود. ولی نه ... پس آیدا چه می شود، آیا
نباید مانند دیگر همکلاسی هایش چیزی که می خواهد را داشته باشد ، این
خواسته ی آیدا را امروز برآورده می کنم و دیگر هیچوقت دست به این عمل نخواهم زد » با
اینکه اصلا احساس خوبی نداشت ولی خیلی آرام به کاسه ی نابینا نزدیک شد.
وقتی به او رسید، از آنجاییکه می دانست مرد فقیر چیزی را نمی بیند، به راحتی خم شد و یک
اسکناس پانصد تومانی را با کراهت برداشت و آرام به عقب برگشت. سپس به اسکناس
نگاهی انداخت و در حالی که از سادگی این عمل حس عجیبی داشت با خود گفت: «
اینک می توانم دفتر را بدون هیچ مشکلی برای آیدا بخرم » آنگاه با خیال راحت برای پایین رفتن از پل هوایی حرکت کرد. ولی خیلی غیر منتظره نابینا صدایش زد. وقتی که سهیل با ترس به پشت سرش نگاه کرد، نابینا در حالی که سیصد تومان در دست داشت به او گفت: « دفتری که آیدا می خواهد هشتصد تومان است » مجتبی ملایی جاده خالی از رهگذر است. باد سرد همه ی وجودشان را لمس می کند. همیشه قدم زدن با کسی که همه ی وجودش متعلق به آدم باشد و فکر دنیا او را از دیدن زیبایی های طبیعت دور نکند واقعا لذت بخش است، و این ایده آل رضا بود که اینک با حضور سارا در زندگیش تحقق یافته بود. سارا چند دقیقه ای ساکت شد و بدون اینکه چیزی بگوید خاطرات نامه ها، بوسه ها، عاشقانه های گذشته و بلاخره جدایی در ذهنش دوباره زنده شد. رضا بازوی سارایی که چشمانش اینک مات و خیره شده است را تکان داد و پرسید: « چه شده است؟ » مجتبی ملایی مجتبی ملایی مجتبی ملایی
طوفان او را برد و برد. وقتی به اولین یخبندان رسید، پوست نازک گل را با سرمای منجمدکننده یخبندان آشنا ساخت، گل که از شدت سرما به خود می پیچید، با صدای لرزان گفت: « در این طوفان حکمتی است و سرما مرا نخواهد رنجاند »
دوباره طوفان او را با خود برد و برد و از میان خار و خاشاک بیابان گذراند. در حالیکه از بدن لطیف گل در اثر تماس با خارها و ریگ های بیابان خون می چکید، چشمانش را بست و با اینکه درد جراحت را تحمل می کرد، نفسی عمیق برای ایجاد انسجامی دوباره جهت ادامه ی مقاومتش کشید و باز هم گفت: « در این طوفان حکمتی است و گرمای سوزان و خارهای بیابان مرا نخواهد رنجاند »
و باد دوباره گل را با خود برد و برد و پس از مبتلا ساختن او به مصیبت های فراوان بلاخره در میان جاده ای رهایش کرد. گل در حالیکه می خواست به اطرافش نگاه کند که ببیند کجای دنیا افتاده است، ناگهان زیر اولین چرخ ماشینی که از آنجا می گذشت، له شد. مرگ در زیر چرخ ماشین، حکمت خوبی برای پایان زندگی گل نبود.
مجتبی ملایی![]()
« نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آنکه او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من »
هنگام آواز خواندن، آنقدر فکرم مشغول اصول سولفژ بود، که نفهمیدم کی به پارک رسیدم. پارک زیاد شلوغ نبود. شلوغی و خلوت، هر کدامشان در وقت خودش لذت بخش است. هر چند اکثر نیمکت های پارک خالی بود، ولی ترجیح دادم روی چمن های سبز براق بنشینم. لحظه ی نشستن تردید کردم که شاید چمن ها خیس باشند. کفش هایم را از پایم خارج کردم و سه مرتبه جلوی کف پایم را بر روی چمن گذاشتم و برداشتم. ولی بدون اینکه آخر بفهمم که چمن ها از سرما خیس به نظر می رسند یا از خیسی سردند، همانجا نشستم. در پیاده روی سمت راستم که زیاد هم از من دور نبود و خارج از فضای سبز پارک قرار داشت، دختری با لباس های کهنه، باقله و لبوهای سرخ می فروخت. بخاری که از لبوهای سرخ در این سرما به آسمان می رفت، حتی دیدنش هم آدم را گرم می کرد.
روبرویم در فاصله ای نه چندان دور مردی بلال های زرد را می فروخت. ولی اندازه ی بلال ها انگار خیلی کوچکتر از بلال های عادی بود. مهم نبود، اصلا همینکه در آخرای فصل پاییز هنوز بلال وجود دارد جای شکرش باقیست.
در حالیکه روی چمن ها نشسته بودم و به اطراف نگاه می کردم، ناگهان سارا را در پارک دیدم که به سمت بلال فروش رفت و بعد از اینکه نگاهی براندازانه به بلال ها انداخت، گفت: « چندن بلالا؟ »
فروشنده هم سریع جواب داد: « پانصد تومان خانوم، چند تا بزارم؟ »
خیلی وقت بود که با سارا بهم زده بودم. بهانه ی جدا شدنم هم این بود که او برای پیشرفت و ماجراجویی هایم جلوی دست و پایم را می گیرد. ولی فکر نمی کردم که بعد از چشیدن لذت با او بودن، منی که برای پیشرفت هیچوقت نمی خواستم با کسی باشم و همین حس باعث شده بود دل های زیادی را بشکنم و در اذهان به شخصیتی خودخواه و مغرور تبدیل شوم، اینگونه دیگر نتوانم تنهایی را تحمل کنم.
سارا بلال ها را گرفت و بعد از تر کردن آن ها به وسیله ی آب نمک درون پارچ، آن ها را در مشمای مشکی رنگی قرار داد و از پارک آهسته آهسته دور شد. نگاه من تا زمانی که سارا دیگر دیده نشود به او دوخته شده بود. بعد از رفتنش من هم کفش هایم را پوشیدم و بلند شدم تا اندکی در پارک قدم بزنم، اطرافم سرسره و تاب و آلاکلنگ و وسایل تفریحی دیگری بود که دیدنشان دوران کودکیم را زنده می کرد، به سمت آلاکلنگ رفتم و یکطرف آن نشستم. وقتی به روبرویم نگاه کردم. یکباره خالی بودن سمت دیگر آلاکلنگ به چشمم آمد. دیدم که اگر تا ابد هم کسی آنطرف آلاکلنگ ننشیند، من همچنان پایین می مانم حتی اگر در اوج پیشرفت هم باشم. این بالا رفتن با آن بالا رفتنی که بخاطرش از سارا جدا شدم خیلی تفاوت داشت، این زندگی بود و آن هدر دادن زمان بود. هوومی کشیدم و خیلی بی هدف بلند شدم.
هر چقدر در پارک بیشتر می چرخیدم، بیشتر تنهاییم به چشمم می آمد. به سمت تاب ها رفتم. یادش بخیر ... کوچک که بودیم روی تاب ها می نشستیم و در حالی که آن را با جلو و عقب بردن پاهایمان به آخرین سرعتش می رساندیم، مسابقه می گذاشتیم که چه کسی بیشتر پریده است. به یاد کودکی تاب را سریع کردم و تاب خوردم و تاب خوردم و تاب خوردم و یکباره دستانم را باز کردم و مثل دوران کودکی همچون قرقی پریدم، به زمین که رسیدم. وقتی که سر جایم ثابت شدم، خوشحال سمت چپم را نگاه کردم که ببینم چه کسی بیشتر پریده است، یادم آمد تاب دیگر خالی است.
از زمین بلند شدم و خودم را تکاندم. از تاب که دور میشدم ناگهان بغض گلویم را گرفت، با خود گفتم نه پولم اینک بدردم می خورد نه شخصیت اجتماعیم. ای کاش فقط سارا را داشتم. اگر اینبار ببینمش همین الان بخاطر همه حرف های گستاخانه ام از او عذر خواهی می کنم. خدایا عجب اشتباه بزرگی کرده ام. چشمانم از اشک پر شد. بعد از افتادن اولین قطره ی اشک از چشمانم، بقیه قطرات هم ساده تر به دنبال آن جاری شدند. خدایا اگر سارا بیاید همین الان او را چنان در آغوش می کشم که هیچوقت دیگر از هم جدا نشویم. سارا تو تنها کسی هستی که دوستش دارم... خدایا ببخش که عشق را در دلم کشتم ... خدایا بخاطر غرورم مرا ببخش ... یعنی چگونه میشود سارا دوباره برگردد ... سارا ... سارا ...
مات و مبهوت فقط گریه می کردم و می رفتم، به کجا می رفتم را نمی دانم. ولی ناگهان سارا را دیدم. سارا از دور به سمت فروشنده ی بلال می آمد، به او که رسید: پولی را به او داد و گفت: ببخشید آقا ... فراموش کرده بودم پول رو حساب کنم »
وقتی پول را داد، به سمت تاب رفت. چند لحظه ای بدون اینکه کاری انجام دهد طوری که انگار حسی او را همانجا نگه داشته باشد سر جایش ایستاد. سپس دوباره آهسته آهسته از آنجا دور شد و نگاه من تا زمانی که سارا دیگر دیده نشود به او دوخته شده بود.
مجتبی ملایی
![]()
![]()
ولی این بار خود
سهیل بود که نمی توانست خواسته ی آیدا را دوباره بی جواب بگذارد. درست است
که جیبش خالی بود ولی هر طور که بود، می خواست آن را برای او تهیه کند.
مجتبی ملایی![]()
لباسی
مبدل بر تنش بود. او را با طنابی بصورت وارونه از سردر دانشگاه آویزان
کرده بودند . همیشه دانشجویان پیش از ورود به دانشگاه سنگی را از جلوی
درب اصلی بر می داشتند و با شدتی مضاعف برای دریافت نمره ی بالاتر به او
پرتاب می کردند و سپس وارد دانشگاه می شدند. هنوز وزارت علوم این واحد
عملی را از لیست دروس حذف نکرده بود.![]()
هوا سرد است. سارا و رضا در جاده ی پوشیده از برف تلو تلو خوران و قه قه زنان همچون مست هایی که غصه های دنیا را به کل فراموش کرده اند، دست در دست یکدیگر قدم بر می دارند. برف بر روی شانه هایشان نشسته است. هر قسمت جاده که از برف پوشیده تر باشد آن قسمت را برای راه رفتن انتخاب می کنند. هر بار که یکی از آن ها می خواهد روی برف های له شده سر بخورد خنده ی آن ها دو چندان می شود.
همچنان قدم زدن های رضا و سارا ادامه دارد تا اینکه ناگهان غریبه ای با موهای بلوندی که تا روی شانه هایش آمده اند و ته ریشی بر روی صورت و قدی نسبتا بلند از آن طرف خیابان نزدیکشان می شود. سارایی که تپش قلبش سریعتر شده بود و پلک زدن هایش در آن لحظه به کمترین حد خود رسید، هر کاری می کند نمی تواند چشمانش را از او بردارد. زمین سفید خالی از رهگذر و تک درخت کاج میان مسیر، چشمان زمین و آسمان را به نقطه تلاقی آن ها دوخته است . سارا نمی داند چیزی را که می بیند فقط یک رویا است یا حقیقت دارد. غریبه از مسیر مخالفشان به آن ها نزدیک می شد و چیزی نگذشت که به آن ها رسید، زمانی که از کنارشان می گذشت، نگاهی به دست سارا انداخت و سپس چهره اش را نظاره کرد، و بدون اینکه چیزی بگوید تنها لبخندی زد و از آن ها دور شد.
سارا به سختی لبخندی ظاهرنگهدار زد و گفت: « چرا من نباید زندگی کنم؟ »
رضا نمی دانست چرا سارا این را پرسید، ولی ترجیح داد که سوال او را بی جواب بگذارد و اجازه دهد در حال خودش بماند. قدم زنان تا خانه رفتند ولی بغضی غریب تمام راه گلوی سارا را می فشرد.
رضا هم دیگر تا رسیدن به خانه چیزی نگفت. وقتی به خانه رسیدند گریه های سارا شروع شد. هر بار که رضا از او دلیل گریه هایش را می پرسید تنها یک جمله می شنید: « ولم کن »
ساعت 12 شب شد، ولی هنوز سارا بدون اینکه چیزی بگوید یکریز گریه می کند و اجازه نمی دهد حتی رضا دستان او را بگیرد.
گریه های سارا قلب رضا را به درد می آورد. او که نمی توانست یکجا بنشیند و اشک های سارا را تماشا کند، بارانی خود را پوشید و شال سفیدش را به دور گردن انداخت و شبانه از خانه خارج شد تا مگر اینکه بتواند چاره ای بیاندیشد.
همه ی جاده ای را که با هم آمدند را پریشان و سرگردان بر گشت که ناگهان به درخت کاج رسید. با دیدن درخت لرزه ای بر تمام اندامش افتاد. ناخودآگاه همه چیز در ذهنش مرور شد. دیگر نیاز نبود که از سارا چیزی بپرسد. گویا که همه چیز به یکباره برایش روشن شده باشد. از ادامه ی مسیر منصرف شد و با شناختی که از سارا داشت می دانست که ممکن است حادثه ی بدی درانتظارشان باشد. پس برگشت و با همه ی توان تا خانه را بی وقفه دوید.
تمام طول مسیر در گوشش مدام سوال سارا می پیچید: « چرا من نباید زندگی کنم؟» ، « چرا من نباید زندگی کنم؟» ، « چرا من نباید زندگی کنم؟»
خودش را بلاخره به خانه رساند و در را باز کرد، ولی رنگ سفید چهره ی سارا به همراه خون روی مچ دستش و قاب عکس رضایی که در آغوشش نگه داشته بود برای اینکه رضا دیگر نتواند چیزی بفهمد کافی بود.![]()
مادامی که میان پیاده رو قدم بر می داشت، تراکت ها و آگهی های روی دیوارها، ویترین ها و کیوسک ها را مشاهده می کرد و گاهی هم سرش را پایین می گرفت و در حالی که قدم میزد غرق در تفکر میشد. ولی در لحظه ای که چشم هایش نوشته های روی کاغذ ها را مرور می کرد، آگهی ای که روی شیشه یک رستوران بود توجهش را جلب کرد. روی آگهی چنین نوشته شده بود:
« به کارگری جهت پوشیدن لباس موش و جذب مشتری نیازمندیم »
حتی فکر کردن به چنین شغلی برای آرشی که غرورش او را سختی کشیده و مرد بار آورده بود بسیار دشوار بود. ولی با این حال تصور لبخندهای زیبای نسترن او را به پوشیدن چنین لباسی ترغیب می کرد. وقتی که بلاخره با خودش کنار آمد، راضی شد که به داخل رستوران برود.
وارد رستوران شد و پس از اینکه قضیه خود را با مدیریت رستوران درمیان گذاشت و از وضعیت مالی و زندگی خود برای او گفت، مدیریت رستوران که فرد منصف و با وجدانی بود، موافقت کرد که لباس موش خاکستری رنگی که تنها در قسمت چشمش روزنی جهت دیدن بیرون سوییت را داشت را به او تحویل دهد. سپس قراردادی را بستند که آرش هر روز از ساعت 9 صبح تا 3 ظهر لباس ها را بپوشد و جلوی رستوران بایستد.
صبح روز بعد آمد و آرش ناچارا و با کراهت آن لباس را پوشید و جلوی رستوران ایستاد. رهگذران می آمدند و می رفتند. هر کس از کنار او می گذشت به او تیکه ای می انداخت و چیزی می گفت، عده ای هم او را سوژه ی خنده های خود قرار می دادند. هر چند تحمل چنین وضعیتی برای آرش دشوار بود، ولی در تمام این مدت فکر خوشحال کردن نسترن، برای ادامه به او انگیزه میداد.
هر طور که بود این 30 روز هم به پایان رسید و آرش خوشحال بود که امشب لبخند را روی لب های معشوقه اش می بیند. با اینکه دیگر دست از پا نمیشناخت، ولی امروز هم با حرکات خود مشتریان را به داخل رستوران فرا می خواند، در همین حین خیلی غیر منتظره نسترن را آنجا دید که به سمت او می آمد. اما زمانی که به جلوی درب رستوران رسید، اطرافش را نگاهی کرد و همانجا ایستاد و مدتی همانجا ماند.
در این لحظات آرش از روزن لباس موش، او را دقیق زیر نظر داشت. سپس نسترن را دید که به ساعتش نگاه می کند. گویا که منتظر کسی یا چیزی باشد. ناگهان آرش برق خوشحالی را در چشمان او دید، توجه که کرد دید غریبه ای به او نزدیک می شود. یکباره رنگ از چهره ی آرش رفت زمانی که دید همدیگر را پس از رسیدن به یکدیگر در آغوش گرفتند و بوسیدند. سپس دستان هم را گرفتند و وارد رستوران شدند. به سمت یک میز دو نفره رفتند. غریبه صندلی را برای نسترن عقب کشید که بنشیند و صندلی خود را از آنطرف میز به کنار او آورد. آرش همچنان به آن ها خیره شده بود. صدای آن ها را نمی شنید ولی می دانست که نسترن از چیزهایی که می شنود خیلی خوشحال شده است. آنگاه غریبه دست نسترن را گرفت و صورتش را بوسید. سپس دستش را در جیبش برد و جعبه ای را که در کاغذ کادو پیچیده بود را به او داد. نسترن با خوشحالی آن کادو را گرفت و شروع به باز کردن نمود. وقتی جعبه باز شد، آرش با دیدن دستنبند طلای درون آن گویا که یکباره حس کرد لباس موش، جزئی از بدن او شده است. سرمای عجیبی وارد بدنش شد و در حالیکه مات مانده بود لرزشی عجیب تمام بدنش را فرا گرفت. هر چه این سرما از بدنش رخت می بست، اشک بود که جایگزین آن می شد.
پس از دیدن این هدیه، نسترن با خوشحالی در آغوش غریبه پرید و او را بوسید. آنگاه دوباره لب هایشان را روی هم گذاشتند و مشغول عشق بازی شدند. پس از صرف ناهار و زمانی که دیگر در رستوران کاری نداشتند، در حالیکه غریبه دست نسترن را زیر بغلش گرفته بود از رستوران خارج شدند. از در که بیرون رفتند، نگاه نسترن به چشم های موش که اشک از دیدگانش سرازیر می شد، افتاد. دست غریبه را تکان داد و گفت: « موشه رو می بینی، داره گریه می کنه »
غریبه گفت: « آره دیدمش »
نسترن که دلش برای موش سوخته بود، به غریبه گفت: « کمکش کن »
غریبه در حالیکه از لبخند محبت آمیزش، گوشه ی چشمانش چین افتاده بود، نسترن را خیلی عاشقانه بوسید و خیلی ملایم به او گفت: « چشم عزیزم »
سپس یک اسکناس هزار تومانی از جیبش بیرون آورد و به سمت موش رفت. به موش که رسید دستش را دراز کرد و گفت: « بگیر جوون، حیف نیست توی فصل عشق و عاشقی اینطوری اشک میریزی »
ولی موش که هنوز اشک ریزان به صندلی درون رستوران خیره شده بود، نه او را دید نه صدایش را شنید.![]()
مرد که آرزوی زن را شنید از او پرسید: « آیا واقعا دوست داری؟ »
زن گفت: « هوم »
مرد لبخندی زد و گفت: « آیا به عشق اعتقاد داری؟ »
زن گفت: « مگر تو نمی دانی!؟ مسلما که اینگونه است »
پس از شنیدن این پاسخ ها، مرد خیلی غیر منتظره کفش هایش را از پایش خارج کرد، نگاهی عمیق به آنها انداخت و در حالیکه چشمانش پر از اشک شد، طوری آن ها را بوسید که زن از دیدن چنین صحنه ای منقلب گشت.
سپس به زن گفت: « این کفش ها را بپوش »
زن در حالیکه چشمانش به چشمان مرد دوخته شده بود به آرامی کفش ها را از او گرفت. نشست و هر دو کفش را که اندکی هم برای او بزرگ بودند را پوشید.
مرد به او گفت: « وارد دریا شو »
زن گفت: « ولی ... »
مرد گفت: « برو »
سپس زن آرام آرام به لبه ی دریا رسید و پایش را روی آب گذاشت. باور نکردنی بود، بدون اینکه پایش اندکی در آب فرو رود روی آب ایستاده بود. زن وقتی مطمئن شد که روی آب ایستاده است فریاد کشید و شروع کرد به دویدن روی امواج. به اینطرف و آنطرف می رفت و در حالی که نام مرد را فریاد می زد چنین می گفت: « به اندازه ی زیبایی هفت رنگ رنگین کمان دوستت دارم، می دانستم که با عشق هر کاری می شود کرد، تو عاشق ترین کسی هستی که تا بحال دیده ام »
خوشحالی بی حد و حصر زن ادامه داشت تا اینکه بلاخره راضی شد که دوباره به ساحل برگردد.
وقتی که به ساحل رسید، بی وقفه به سمت مرد دوید و او رادر آغوش کشید. سپس در حالی که از این معجزه ی عشق ذوق زده شده بود از او پرسید: « راز این بوسه را به من بگو، همین الان، به من بگو »
مرد لبخندی زد و گفت: « چشم »
سپس اینگونه ادامه داد:
« از آنجایی که شناور ماندن يک شيء بر روی يک سيال بستگي به چگالي «نسبت وزن به حجم» آن شيء و سيال دارد ، بدين ترتيب اگر چگالي شييء کمتر از چگالي آب باشد ، آن شيء فقط تا نقطه ای در آب فرو مي رود که آب جا به جا شده، هم وزن شيء مورد نظر باشد، از این رو در این کفش ها از سنسورهای حساس به آب استفاده شده است که با فرستادن امواج Micro Wave بر سطح دریا و متقابلا افزودن ... »
وقتی که صحبت های مرد بلاخره تمام شد. کفش ها را نگاهی انداخت و گفت: « این کفش ها رویایی هستند »
زن رمانتیک که خیره به چهره مرد مانده بود، لبخندی حرص آلود بر لبانش شکل گرفت و به آرامی گفت: « خفه شو »
مجتبی ملایی
![]()
در حالی که به سوی سینما می رفتند، سعید بحث را باز کرد و گفت: « عجب مملکت مزخرفی داریما، مردم بدون اینکه درک صحیحی از وضعیت فعلی جامعه داشته باشند، کورکورانه یک جا جمعیتی رو ببینند پشت سرشون حرکت می کنند، طوری هم از موضعشون دفاع می کنند که از باباشون دفاع نمی کنند »
رضا آهی کشید و پس از اینکه سری به نشانه تایید صحبت های سعید تکان داد، دنباله صحبت را گرفت و گفت: « اگر مردم درک داشتند الان وضعیت جامعه ما اینطوری نبود، آدم باید چشمش رو باز کنه، اطرافش رو نگاه کنه، بعد ببینه اصلا می خواد به کجا بره، اون موقع قدم برداره … نه اینکه به قول تو کورکورانه پشت سر کسی حرکت کنه …»
صحبت های رضا و سعید ادامه داشت تا اینکه ناگهان به بن بست کوچه ای رسیدند. سعید نگاهی خنده آلود به رضا انداخت و گفت: « اینجا سینماست دیگه ما رو آوردی … »
رضا گفت: « من آوردم؟ من که داشتم دنبال تو می اومدم »
سعید گفت : « من هم که دنبال تو میومدم »
مجتبی ملایی
![]()
مجتبی ملایی
![]()
بادها یکصدا فریاد می زدند: « یک، دو، سه، بکشید ... »
و دوباره: « یک، دو، سه، بکشید ... »
دوباره: « یک، دو، سه، بکشید... »
دیگر تاب و توان از دست های برگ رفته بود. در حالیکه چشم هایش به شاخه دوخته شده بود و اشک می ریخت و فریاد می زد، انگشتانش یکی یکی رها می شدند. تا بلاخره دستش از شاخه رها شد و با فریاد بلندی به صدای خش خش نزدیک میشد.
مرد که در خواب از همسرش فاصله گرفته بود با صدای فریاد او از خواب بیدار شد و دید که همسرش آنطرف تخت دستش را به سوی او دراز کرده است و گریه می کند. خودش را سریع به همسرش نزدیک کرد و دستش را گرفت و بوسید. سپس به آرامی او را از خواب بیدار کرد.
زن با لکنت فقط می گفت: پ ا ی ی ز، پای ی ز ...
مرد او را در آغوش کشید، صورتش را بوسید، دستش را در موهایش کشید و به آرامی در گوشش گفت: « بخواب گلم پاییزی نیست »
مجتبی ملایی
![]()
پسر گفت: آره گلم
دختر گفت: ولی تو که هیچ حسنی نداشتی، پس اگه راست می گی من چرا بهت گفتم عاشقتم؟
پسر گفت: حتما بخاطر اینکه همه ی احساسم رو بهت دادم.
دختر گفت: نچ
پسر گفت: بخاطر اون گل های یاسی که به یادت توی باغچمون کاشتم که هر وقت ببینمشون یاد خنده های قشنگ تو بیافتم و آرومه آروم بشم.
دختر گفت: نچ
پسر گفت: حتما بخاطر اون عاشقانه هایی که تا صبح واست می نوشتم که آخرش هم از اشک خیس میشدند و اصلا دیگه نمیشد خوندشون.
دختر گفت: نچ
پسر گفت: فهمیدم بخاطر اینکه انقدر به تو فکر می کردم که شب و روزم جاشون رو با هم عوض کرده بودند.
دختر گفت: نچ
پسر گفت: برای اینکه حتی بخاطر تو حاضر بودم جونم رو بدم.
باز هم دختر گفت: نچ
پسر گفت: پس برای چی به من گفتی عاشقمی ناقلا؟
دختر با خنده گفت: آخه بهت دروغ گفتم ... خووودافظ
مجتبی ملایی
![]()
صدایش کردم جواب نداد. خواستم بلندتر صدایش کنم، ولی دلم نیامد که اینگونه از عالم رویا خارجش کنم. بلند شدم و آرام به سوی میز رفتم. خم شدم و برق میز را قطع کردم. ناگهان با خاموش شدن نور به خودش آمد. ایستادم تا خودش را جمع و جور کند. سپس آرام به او گفتم: « نمی شود بدون ناک اوت کردن جوهر و کاغذها به سیر و سیاحت رویاها بروید »
نگاهش در حالی که چشمانش باز مانده بود روی من میخ شد و سپس خیلی غیر ارادی خنده ای روی لبش شکل گرفت. سرش را پایین روی برگه گرفت و دوباره من را نگاه کرد، سپس برگه ی درون دستش را به سمت من چرخاند و گفت: « هر چیزی را اینجا ناک اوت کنم مقصر شمایید »
از دیدن عکس خودم با چنین جزئیاتی در این وقت کم غافلگیر شدم.
مجتبی ملایی
![]()
مجتبی ملایی
![]()
وقتی که این عمل معلم، دیگر بیش از حد حس کنجکاوی او را تحت تاثیر خود قرار داده بود، خواست که هر طور شده است دلیل این عمل او را بداند.
پس روزی معلمش را به کازینویی که محل قرار همیشگیشان بود دعوت کرد تا جواب سوالش را بگیرد. روز موعود فرا رسید و پس از دیدار و احوال پرسی های کلیشه ای همیشگی و فکر کردن های طرفین برای پیدا کردن موضوع نامربوطی از هر کجا که جهت گرم شدن چرخش مکالماتشان بهانه شود، شاگرد سعی خود را کرد که سوالش را از او بپرسد. ولی از آنجایی که می دانست، این سوالش ممکن است در فکر معلم ذهنیتی منفی از بابت حس تکبر نسبت به او ایجاد کند. پس چند بار تلویحا سوالش را پرسید. ولی وقتی که دید معلم متوجه نیت او از این لفافه گویی ها نشده است، تصمیم گرفت مستقیم سوالش را بپرسد.
پس شاگرد اینچنین پرسش خود را مطرح کرد: « شما معلم من هستید و همیشه هم خواهید بود و از آنجایی که می دانم در ذهنتان من را از حس تکبر بری می دانید به خود این جسارت را می دهم که این سوال را بپرسم »
سپس مکثی کرد و در حالی که معلم به چهره او برای شنیدن دنباله حرفش خیره شده بود، نفسی کشید و دوباره ادامه داد: « تمام دوران شاگریم را به یاد دارم که شما مرا استاد خطاب می کردید ولی اینک که به مقام استادی رسیدم حتی شاگرد هم صدایم نمی کنید و این موضوع مدتی است که ذهنم را مشغول خود ساخته است و اگر علت این کارتان را برایم بگویید چیز جدیدی را به من آموخته اید »
معلم که فکر نمی کرد این کارش اینچنین در نظر شاگرد برجسته جلوه کند، لبش را برای پاسخ دادن باز کرد ولی گویا بسته شدن مجدد دهان او به دلیل مردد بودنش بود. سپس بعد از چند لحظه طبق عادت همیشگیش خیلی کوتاه و بدون حاشیه گفت: « اگر به تو بگویم استاد احساس کوچکی می کنم، همین »
شاگرد با شنیدن این حرف معلمش جا خورد و در حالی که چهره اش شبیه علامت سوال شده بود به او گفت: « ولی چرا قبلا مرا استاد خطاب می کردید؟! »
معلم مکثی کرد و بعد از چند لحظه گفت: « قبلا چون می دانستم که از من کوچکتری اگر به تو خدا هم می گفتم می دانستم از تو بالاترم، ولی اکنون اگر به تو شاگرد هم بگویم باز هم کنار تو احساس کوچکی میکنم، و از این حس بیزارم »
سپس معلم خیلی غیر منتظره از او پرسید: « حالا من سوالی را از تو دارم! خود تو که اینک به مقام استادی رسیده ای آیا خودت را در ذهنت از من بالاتر نمی دانی؟ »
شاگرد که می دانست با پنهان کردن احساسش به صفت دروغگویی نائل خواهد شد به آرامی گفت: « می دانم »
مجتبی ملایی
![]()
هیچوقت نمی دانم از او دورم یا در نزدیکیش بسر می برم، اما این را می دانم که به من فکر می کند. ای کاش می توانستم یکبار دیگر او را ببینم. برای دیدنش میلیون ها میلیون خرج کرده ام ولی خیلی سخت است که آخرین عمل چشم هایت هم با نا موفقیت انجام شود.
مجتبی ملایی
![]()
همانجا پشت پنجره افتادم و از سرما زانوهایم را بغل کردم. تمام مدت در این فکر بودم که سارا با این آشفته حالی چه چیزی می نویسد؟ چشمانم داشت بسته میشد. در همین حین صدای پنجره ی بالا سرم آمد. متوجه شدم که پنجره باز شده است. ولی در این سرما؟!
سارا بالای سرم بود و من زیر پنجره در حالی که سرما تعادلم را به یغما برده بود. منتظر چیزی بودم که نمی دانستم چیست؟! درست است این صدای لرزان ساراست. گویا باد را صدا می زند. صدای تکان خوردن کاغذهایش را می شنوم. نمی دانم این سرماست که صدای سارا را می لرزاند یا بغضی است که با سرما آمیخته شده است. شاید سارا دارد سعی می کند نوشته هایش را بخواند. بلاخره به سختی توانست باد را صدا بزند:
« ب ب ا د ... تویی که پشت پنجره اتاقم آواز بودنت را سر داده ای. تویی که اینگونه خودت را به پنجره بی هویت اتاقم می کوبی. تویی که شاید تنهاییم آزارت می دهد. اینک سرمایت را به من داده ای و گرمای دستانم در دستان توست. ای کاش اینک می توانستی گرمای دستانم را به دست کسی بدهی که روزی گفته بود در هیچ حادثه ای مرا تنها نخواهد گذاشت. کاش می دانست که هنوز همه حرف هایش در ذهنم خود نمایی می کند. به او بگو چه زود عاشقانه هایم را فراموش کردی. به او بگو ای باد ... »
شاید دلتنگی های سارا یکی از نگرانی هایم بود ولی اینک شعرهای سارا غمی دیگر را بر غصه هایم افزود. از تنهایی گمان می کرد باد صدایش را به من می رساند.
مجتبی ملایی
![]()
یک ساعت پیش دکتر به او خبر داده بود که آخرین لحظات زندگی زن است. و تنها آرزوی زن در این لحظه دیدن معشوقه اش است که اینک در میان جاده تقلا می کند خودش را به بیمارستان برساند. مرد تمام راه را مانند بچه ها اشک می ریزد. آشفته حواسیش باعث شده است که در اثر عبور از چاله ها و ناهمواری های جاده، هر دو کفشش از آب پر شود. هر از چندگاهی که ماشینی می گذرد دو دستش را بالا می برد و دیگر به حالت التماس درخواست کمک می کند. ولی گویا که هیچکس او را نمی بیند. کم کم ته مانده ی امید او نیز برای کمک گرفتن از میان می رود و بقیه جاده را مانند شبحی که از انسان های مرئی قطع امید کرده باشد به سمت بیمارستان روانه می شود. به بیمارستان که می رسد، کمی تعلل می کند. استرس تمام وجود او را فرا می گیرد. بعد از چند لحظه از در اصلی بیمارستان میگذرد و وارد سالن می شود. ناگهان شخصی را بر روی تختی چرخدار که صورتش با پارچه سفیدی پوشیده شده است را از جلوی او می گذرانند. یک لحظه مرگ را جلوی چشمانش می بیند ولی هنوز امید دارد که خود او نباشد. ولی ناگهان دکترِ زن را بالای تخت می بیند که با رسیدن به مرد سرش را پایین می گیرد و متاسفم معروف همیشگی را می گوید. مرد بی خود شده از خود همانجا سر جایش به حالت افتادن می نشیند.
فردای آن روز مرد سر خیابان می ایستد و برای اولین تاکسی رویت شده دست بلند می کند و می گوید: "قبرستون"
تاکسی با شنیدن این جمله ی جادویی، پایش را روی ترمز می گذارد و درجا بدون هیچ شک و شبهه ای می ایستد.
مجتبی ملایی
![]()
با این حال خیلی مشکوک از سر سفره بلند شد و به اتاق رفت، تا رضا متوجه شود که لقمه آخر بدون هیچ حرف و حدیثی برای خود او گذاشته شده است. اما وقتی برگشت دید که هنوز لقمه درون ظرف باقی مانده است. وقتی که پرسشگرانه به رضا نگاه کرد، رضا گفت: « ناراحت نباش، قسمت نبود که خورده شود، یعنی نان تمام شده است »
کامی لبخندی زد و گفت: « حتما مصلحتی بوده است »
پس ظرف را برداشت و به آشپزخانه رفت، سپس نان را از درون جیبش درآورد و لقمه آخر را در حالیکه وظیفه تعارف خود را در قبال میهمان انجام داده بود به راحتی در دهان گذاشت و خورد.
مجتبی ملایی
![]()
وقتی پدرش به خانه برگشت و با این صحنه روبرو شد، در حالی که چهره اش از عصبانیت همچون انار شده بود، بر سر دختر کوچولویش فریاد زد : « چرا من رو خبر نکردی اگه برگه سفید می خواستی؟ »
دختر کوچولو که از رفتار غیرمنتظره پدرش دلگیر و غصه دار شده بود، با گریه گفت: « خودتون همیشه میگید حادثه هیچگاه خبر نمی کند »
مجتبی ملایی
![]()
راننده که خیلی تحت تاثیر این کرامت الهی قرار گرفته بود و اشک از چشمانش سرازیر میگشت، از تاکسی پیاده شد که نفسی را تازه کند، ولی پس از پیاده شدن متوجه صدای ناله ای از آنطرف اتومبیل شد، به آرامی صدا را دنبال کرد، که ناگهان روحانی را دید که درون جوی افتاده است.
مجتبی ملایی
![]()
هر روز یک ساعت جدید را می خرید و به همین ترتیب آن را ناک اوت می کرد. ولی زمانی که دید خارج شدن از خانه برای خرید ساعت وقت زیادی را از او گرفته است، تصمیم گرفت هر ماه سی عدد ساعت بخرد که دیگر مجبور نباشد برای خارج شدن از خانه و خرید ساعت وقت بگذارد !!!
مجتبی ملایی
![]()
دختر روی خود را برگرداند و گفت: « چه قیمته؟ »
فروشنده گفت: « 45 دلار ناقابل، البته رنگ های دیگه هم داریم که اگه منتظر بمونید اساعه براتون میارم »
سپس فروشنده رفت و بعد از چند دقیقه رنگ ها و مدل های دیگر را با خود آورد. ولی زمانی که برگشت با صحنه غیر منتظره ای رو برو شد، وقتی که دید ست لباس های مشکی D&G ای که تن مانکن بودند ، بدون اینکه اثری از مانکن باشد، به همراه 45 دلار روی پیشخوان مغازه گذاشته شده است و خبری هم از دختر نیست.
مجتبی ملایی
![]()
پیاپی از پنجره های طبقات می گذشت و به سطح زمین نزدیک می شد. برای همه محرز بود که اگر به زمین بخورد در جا می میرد.
تنها کسی که میان آن ها دلش روشن بود که جوان زنده می ماند معشوقه زیبا رویش بود که او هم در میان جمعیت سقوط معشوقه اش را تماشا می کرد. جوان دیگر به زمین نزدیک شده بود و همه آماده بودند که تا با زمین برخورد کرد جنازه او را در آمبولانس بگذارند و یکراست به سردخانه ببرند. درست در همین حین که همه مرگ او را پیشبینی کرده بودند، بدنش از طبقه اول هم گذشت و ناگهان سر او با صدای مهیبی به زمین برخورد کرد و همانطور که پیشبینی شده بود، تیم پزشکی او را یکراست به سرد خانه برد و دل معشوقه اش دیگر روشن نبود.
مجتبی ملایی
![]()
فردای آن روز با دفتری پاره و بادمجانی در زیر چشم به سر کلاس آمد؛ معلم که سر و وضع او را دید، خیلی متعجب و حیرت زده از او پرسید: « چه شده است؟ »
سارا که نمی توانست جلوی گریه خود را بگیرد با هق هق جواب داد: « شما که می دونستید اسم برادرمون داراست !!! »
مجتبی ملایی
![]()
و ادامه داد: « گردنبند و گوشواره های طلایی را هم که در کشوی اتاقم دیدی متعلق به یکی از همکارانم بود که با همسرش می خواستند به مسافرت بروند و از آنجایی که مورد اعتمادشان بودم، آن ها را نزد من به امانت سپردند »
زن که توضیحات همسرش را شنید، اندکی آرام گرفت و با لحنی ملایم و دل انگیز به او گفت: « من به تو اعتماد کامل دارم و می دانم که هیچ کار ناشایستی نکردی که اکنون بخواهی طلب بخشش کنی، الان هم دوست ندارم هیچکدام از حرف هایم در دلت بماند»
مرد لبخندی از رضایت زد و گفت: « حالا که همه چیز حل شده است میروم که برای هر دویمان شراب ناب توت فرنگی بیاورم » پس به سوی آشپزخانه رفت و دستش را بلند کرد تا لیوانی را بردارد، ولی خیلی اتفاقی لیوان از دستش سر خورد و شکست.
زن که صدای شکسته شدن لیوان را شنید، ناگهان چهره در هم کشید و با عصبانیت فریاد زد: « حواست کجاست احمق ... اونجا که با زن مردم جیک تو جیکی ... توی کشوی اتاقت هم معلوم نیست واسه کی طلا خریدی ... این هم از حواس پرتیت، که معلوم نیست داری به کی فکر می کنی !!!
مجتبی ملایی
![]()
هیچوقت در زندگی نتوانست همه جوانب کارهایش را پیش بینی کند و همین باعث شده که هم اکنون هواپیمای او اینگونه در میان اقیانوس بی کران سقوط کرده است، به طوری که اینک تنهای تنها در میان آب های بی کران اقیانوس اطلس مانده است و دست و پا میزند. در حالیکه با هر دو ساحل به اندازه ی مساوی فاصله دارد ولی از شدت خستگی دستانش مانند دو تکه چوب خشک به اطراف پرتاب می شود.
خودش هم می داند که به هیچیک از سواحل نمی تواند برسد ولی باز هم دست از تلاش بر نمی دارد و به طور مداوم برای زنده ماندن خود تقلا می کند. مدتی در این وضعیت می گذرد و کم کم دست و پایش سست می شود و تاب و توان از او گرفته می شود و امید واهی او نیز برای زنده ماندن از بین می رود.
تصمیم می گیرد که دیگر دست از تلاش و کوشش بر دارد و با زندگی وداع کند، ولی پیش از رها شدن آهی از حسرت می کشد و با خود می گوید « درست است که هیچوقت نتوانستم در زندگی همه جوانب کارهایم را پیش بینی کنم، ولی در این اقیانوسی که تا چشم کار می کند فقط آب است و آب، لااقل این یکی را می توانم قاطعانه بگویم که اگر دستانم را رها کنم به اعماق اقیانوس فرو خواهم رفت و با غرق شدن خواهم مرد. »
پس با اندوه فراوان خودش را برای رفتن به اعماق اقیانوس بی کران رها می کند که ناگهان کوسه ای به او حمله می کند و تمام بدنش را تکه تکه می کند و می درد.![]()
ولی از آن به بعد هرگاه قاب های سفید روی دیوارهای خانه را تماشا می کرد به یاد آن عکسی می افتاد که زمانی باطن قاب ها را زینت داده بود.
پس همه قاب های سفید را از روی دیوار های خانه برداشت و فقط دیوارهای خالی از قاب باقی ماندند.
ولی از آن به بعد هر گاه دیوار های خالی خانه را میدید به یاد قاب های سفیدی می افتاد که زمانی در آن ها عکس های زیبایی از او جلوه گر بود.
پس خانه را کوبید و تنها ویرانه ای از آن باقی ماند.
ولی از آن به بعد هر گاه از کنار ویرانه های خانه می گذشت به یاد دیوار هایی می افتاد که زمانی قاب هایی با پس زمینه سفید که یادگار عکس های او بودند بر روی آن ها قرار داشتند.
.
.
.
وقتی که دید همه اجزای دنیا، نهایتا به خنده های او ختم می شود و زمانی که او نیست بجز رنج و دلتنگی ابدی چاره ای ندارد تصمیم گرفت با دنیا وداع کند.
ولی در آن لحظه ای که مرگ را اختیار می کرد به یاد تمام عمری افتاد که .... در آن خانه ای زندگی میکرد که زمانی بر روی دیوار های خالی آن قاب عکس هایی وجود داشت که روی پس زمینه سفید آن جای عکس کسی بود که لبخند های زیبای او روزی زندگی می بخشید.
مجتبی ملایی![]()
روز پیش از ولنتاین بود و موسی که هیچ کادویی را نداشت که به معشوقه اش هدیه بدهد، به فکر فرو رفت و با خود گفت:
« من از دار دنیا تنها همین یک عصای جادویی را دارم که خدا برای معجزه کردن به من داده است و شاید اگر بخواهم آن را هدیه بدهم خشم خدا را در پی داشته باشد »
ولی دوباره با حالتی که گویا می خواست بلاخره توجیهی را برای هدیه دادن عصای خود پیدا کند با خود گفت:
« ولی نه! خودم از خداوند شنیده ام که فرموده است: هر کس بنده ای از بندگانم را خوشحال کند مرا خوشحال کرده است و هر کس مرا خوشحال کند بهشت بر او واجب می گردد، پس با هدیه دادن این عصا او را خوشحال خواهم کرد »
روز ولنتاین شد و موسی به غاری که محل قرار همیشگیشان بود رفت و معشوقه اش را با ظاهری آراسته و زیباتر از همیشه در آنجا یافت، و پس از در آغوش کشیدن و بوسیدن او، این روز خجسته و مبارک را به او تبریک گفت و عصایی را که در 7 جعبه ی تو در تو گذاشته بود را به او هدیه داد. و معشوقه اش با خوشحالی و بی تابی شروع کرد به باز کردن جعبه اول ولی دید که جعبه ای دیگر در آن است و جعبه بعد را باز کرد ولی باز هم دید که جعبه دیگری در آن است، و در حالیکه از اینکه موسی هم از این کارها بلد است خیلی خوشحال شده بود همینطور به باز کردن جعبه ها ادامه داد، تا اینکه به جعبه آخر رسید و خیلی ناباورانه عصای جادویی را یافت و نگاهی به عصا کرد و نگاهی به موسی انداخت و 15 ثانیه به چهره موسی خیره شد و ناگهان در آغوش موسی پرید و در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود به او گفت:
« یعنی تو انقدر مرا دوست داشتی که حاضر شدی ابزار رسالتت را به من هدیه بدهی، موسی این کار تو را هیچوقت فراموش نخواهم کرد »
فردای ولنتاین بود و موسی که خیلی اتفاقی از کنار رود نیل می گذشت ناگهان دید که قسمتی از رود شکافته شده است و دید که معشوقه اش همه دوستان خود را در آنجا جمع کرده است و در شکافی که به رود نیل داده بودند در میان انواع مارها و اژداها ها پارتی گرفته بودند و می رقصیدند. موسی خشمگین شد و میان آن ها رفت و در حالیکه از هدیه دادن عصای جادویی خود به معشوقه اش بسیار ندیم و پشیمان شده بود، با صدای بلند او را مورد عتاب قرار داد و از خود راند و او هم به همراه دوستانش از وسط شکاف رود نیل به سوی ساحل رفت و هنگامی که به ساحل رود رسیدند، معشوقه اش روی خود را به موسی کرد و با عصبانیت و ناراحتی فریاد زد « حالا اگه راست میگی از آب بیرون بیا » و سپس عصای خود را به رود نیل زد و ناگهان آب شکافی را که هنوز موسی مات و مبهوت از این حرکت معشوقه اش در آن قرار داشت را پر کرد.
مجتبی ملایی
![]()
رضا کنار پنجره اتاق نشسته است و باران بهاری امسال که زودتر از سالهای پیش شروع به باریدن کرده است را از پشت عینک سیاهی تماشا می کند، و گهگاه باد خنک و مرطوبی از میان پنجره نیمه باز اتاق که مقابل مناظر سرسبز و انبوه درختان اکالیپتوس خیس قرار دارد به صورتش می وزد که گوشه چشمانش را از حظ این آرامش، منقبض و لبخند روی لبانش را حین استشمام این خنکا، شگفته تر می کند. رضا جوانی است با صورتی کمابیش کشیده، که به همراه ته ریش روی چین هایی که در اثر سکوت و تفکر زیاد با این سن کم بر چهره اش نقش بسته است، به سیمای او یک زیبایی خاصِ همراه با متانت بخشیده است.
یک سال بیشتر نیست که از آن سانحه رانندگی که موجب نابینایی اش شد می گذرد، ولی در این مدت هیچگاه لبخند رضایت از لبانش جدا نشده است و بر خلاف دیگر اشخاصی که نقص عضو یا معلولیتی دارند، هیچگاه رفتار ترحم آمیز اطرافیان او را آزار نداده است و همیشه در چنین مواقعی می گوید:
« کسی که ترحم می کند، خود را کامل تر از دیگری می بیند و کسی که خود را کامل تر از دیگری ببیند، فریفته و خودخواه است، و شخص خودخواه خود سزاوار ترحم است »
رعد و برق بلندی میزند و بارش باران شدیدتر می شود و در حالیکه چشمان رضا به صدای باران دوخته شده است، برادرش سعید با سر و وضعی ژولیده و لباس های خیس و شلوار سیاهی که قسمت بالای چکمه آن گلی شده است، سرزده وارد اتاق می شود و به محض ورود، کاور کرمی رنگ خود را از تن طوری با عصبانیت خارج می کند که گویی با آن دشمنی هزار ساله دارد و سپس آن را به سوی چوب لباسی کنج اتاق پرتاب می کند، ولی کاور بر روی موکت خاکستری رنگِ کفِ اتاق می افتد و خیسی آن به تدریج جذب موکت شده و آهسته آهسته به اندازه یک بند انگشت رطوبت از کنار آن بر سطح موکت پیش می رود و سعید که چهره عبوس و درهم رفته ای را به خود گرفته است روی کاناپه کنار شومینه می نشیند و لحظه ای آرام می گیرد.
سعید جوانی خمیده با شانه های باریک و موهای جو گندمی کوتاه است و با گره ای که میان ابروانش نقش بسته است و فاصله کم بین ابروان تا چشمانش که نمی گذارد نارضایتی همیشگی او پنهان بماند، شروع می کند به گلایه کردن از زمین و زمان و خسارت هایی که از کشت نابسامان امسال متحمل شده اند و با عصبانیت می گوید:
« این چه وضعشه ... الان دیگه باید کشت امسال به ثمر رسیده باشه ولی این بارون لعنتی هر چی کاشتیم رو خراب کرده، الان هم بعد از دو ماه باید دوباره نشا کنیم ... بعضی ها هم بی خبر از همه جا فقط نشستن و بارون رو تماشا می کنن، بعدش ما رو باش که باید شب و روزمون رو سگ دو بزنیم»
معلوم بود که مخاطب جملات آخر سعید که با لحنی طعنه آمیز بیان شد، همان رضایی است که سالها دوشادوش برادران کوچک خود این کشتزار را به حالت کنونی مبدل کرده است، همان کشتزاری که سبب شد رضا به تشخیص اتحادیه مرکزی کشاورزان ایران به عنوان زارع نمونه سال 88 شهر ب برگزیده شود و در تمام این مدت کلیه فنون کشاورزی و زراعت را به برادران خود آموخته بود، به طوری که امروز هر کدامشان در میان کشاورزان شهر حرفی را برای گفتن داشتند. شاید هم سعید اینک با دیدن آرامش رضا می خواست به رسم آدم هایی که عادت دارند خود را از دیگران بالاتر نشان دهند، مثل همیشه طوری رفتار کند که هر گاه رضا می خواست با نابینایی خود کنار بیاید و آن را قبول کند او را کوچک و نا امید کند و هر گاه که گویی به نا امیدی می رسید به او امید و دلداری دهد تا همیشه خود بالاتر و محق باشد.
ولی رضا که دیگر به طعنه های اطرافیان خود عادت کرده بود، پس از شنیدن حرف های نیشدار سعید خم به ابرو نیاورد و با لبخند و لحنی محبت آمیز به او گفت:
« سعید عزیزم ... من فقط یک ساله که چشمام رو از دست دادم، خودت هم که تلاش من رو برای عادت کردن به این وضعیت می بینی، پس چرا باز هم من رو مورد عنایت و لطف خودت قرار می دی! الان هم اگر با شما در کشتزار نیستم بخاطر اینه که آدم های نابینا به دلیل استفاده بیشتر از ذهنشون سریعتر از آدم های عادی خسته میشن و من هم که هنوز یک سال بیشتر نیست به این وضعیت دچار شدم یا من هم کنارتون می موندم ... »
سعید که روبروی شومینه نشسته بود با شنیدن حرف های رضا چند دقیقه ای سکوتی را توامان با طنین بارانی که یکریز از سقف اتاق و فضای بیرون پنجره شنیده میشد اختیار کرد. و ناگهان در حالیکه گونه هایش منقبض شده و بالا رفته بودند، با ابروانی در هم گره شده که چینی را بر پیشانیش ایجاد کرده بود ، روی خود را به سمت رضا برگرداند و همزمان با صدای رعد و برق با لحنی نفرت آمیز به او گفت: « تا کی ... تا کی بالخره می خوای عادت کنی ... حالا گیریم که عادت کردی، عادت کرده ی تو هم هنوز با آدم های عادی کلی فرق داره ... عادت کنی هم هنوز سربار من و برادرانت هستی که داریم شبانه روز بر روی کشتزارها خودمون رو می گ.ا.ی.ی.م ... »
رضا باز هم خودش را کنترل کرد و چیزی نگفت، ولی خیلی برایش عجیب بود که چطور محبت هایی که در حق برادرانش کرده بود اینقدر سریع از ذهنشان پاک شده است. رضا در حالی که از حسرت نفس عمیقی کشید، سعی کرد اندکی از کارهایی را که برای برادرهایش انجام داده بود را به سعید یادآوری کند تا شاید او اندکی به خودش بیاید و ذهنیت خود را از این قضاوت های نادرست تغییر دهد، پس دوباره روی خود را به سعید کرد و با صدای آرام گفت:
« از کشتزارها میگی ولی انگار یادت رفته اون زمانی رو که پدرمون فوت شد و مامان هم خیلی قبل تر طلاق گرفته بود و از پیش ما رفته بود؛ اون روزها تو هنوز یک پسر کوچولوی مامانی بودی که من همیشه دوستت داشتم ... خرج مدرسه و خورد و خوراکتون رو من باید تامین می کردم، یادت نیست با چه تلاشی زمین ها رو زمانی نگه داشتم که واقعا از تنگ دستی هر لحظه مجبور به فروششون می شدیم و حالا شما دارید هزینه زندگیتون رو از همین زمین هایی که من نگه داشتم، بدست میارید... »
ولی سعید که این من گفتن های رضا را دید دوباره با لحنی تند به او گفت:
« اگر می دانستم که قرار است برای کارهایی که انجام دادی، جسم کورت را اینگونه بر ما قالب کنی هیچگاه تومانی ازت نمی گرفتم »
و رضا با ناراحتی گفت:
« سعید جان من هیچوقت نمی دونستم که کور می شم که بخوام کاری برای شما کنم تا زمانی بتونم خودم رو قالب کنم ... من هر کاری که کردم بخاطر عشقی بود که به شما داشتم »
گفتگوی بین سعید و رضا ادامه داشت و هر چقدر رضا عقب می کشید سعید جلوتر می آمد و هر چقدر صدای رضا آرامتر می شد سعید صدای خود را بلند تر می کرد تا جایی که دیگر رضا که سابقه نداشت اینگونه عصبانی شود ناگهان تصمیم گرفت که حرف هایی که تا بحال در دلش نگه داشته بود که مبادا با گفتنشان دل سعید بشکند، را بر زبان بیاورد که مطمئنا باعث می شود سعید به خودش بیاید، پس در حالی که سعی می کرد بلندی صدای خود را کنترل کند با خشم گفت:
« اصلا مگه یادت رفته که چرا من چشمام رو از دست دادم؟ ها حتما یادت رفته روزی رو که تو می خواستی ماشین من رو قرض بگیری و برای دیدن دوست دخترت به شهر ن بری و چون گواهینامه نداشتی به اصرار خواستی که من رو که هزار تا کار داشتم با خودت ببری؟ و حتما یادت رفته وقتی رو که می خواستی پشت فرمون بشینی و من نذاشتم، گفتم گواهینامه نداری این جاده برای تویی که دومین بارته پشت فرمون میشینی خیلی خطرناکه ولی به اصرار گفتی دوست دخترت دوست داره تو پشت فرمون بشینی و بالخره خودت نشستی و باعث شدی آخرش من هم به این روز بیافتادم؟ ها یادت رفته؟ »
رضا که روی خود را به سمت کاناپه کنار شومینه گرفته بود و می دانست که این حرف ها سعید را منقلب خواهد کرد ناگهان دید که یقه اش محکم گرفته شده و به جلو و عقب رانده می شود و همراه با صدای رعد و برقی مهیب شنید که سعید روبریش فریاد می زند:
« آدم کور، دوست دختر من رو قاطی قضیه نکن ... برای من مهم نیست که چطور کور شدی ... برای من مهم نیست که خوب میشی یا نه ... فقط من نمی خوام زندگی خودم رو برای آدم کوری مثل تو قهوه ای کنم ... تو وقتی برادر من بودی که چشمات میدید، الان تو فقط یک آدم کوری یک کور ... »
سعید این ها را گفت و به سمت درب اتاق رفت و خارج شد و الان هم چند ساعتی است که باران دیگر قطع شده است و باد هم دیگر نمی وزد ولی رضا همچنان روی صندلی کنار پنجره نشسته و به بیرون خیره شده است ...
مجتبی ملایی
بخشش آرزوها
آخرای شب شده بود ولی هنوز عاشقانه بر روی سخره ای در کنار دریا نشسته بودند و دختر در حالی که دسته ای از گل های یاس را با دو دستش گرفته بود و موهای افشانش در خنکای باد موج میزد، سرش را بر شانه ی معشوقه اش گذاشت و به آرامی گفت: « چرا فکر می کنی از اینکه همه آرزوهایم را تا آخر عمر به تو داده ام پشیمانم؟ »
پسر لبخندی زد و مثل همیشه حق به جانب گفت: « به خاطر اینکه احساسات کودکانه ات را هنوز هم با خودت داری، یا برای آدم حسابگری مثل من با اینکه عاشقانه تو را دوست می دارم هنوز هم بخشیدن همه آرزوهایم به تو کاری سخت و دشوار است و مطمئنم این بخشش تو هم، تنها از روی احساسات بچگانه ات است و چیزی نخواهد گذشت که همه آرزوهایت را پس خواهی گرفت. »
دختر که از حرف های معشوقه اش ناراحت و غصه دار شده بود، با لحنی آهسته و چهره ای اندوهگین به او گفت: « اگر واقعا می خواهی راستی گفته هایم را باور کنی به خانه برو و گلدانی را با خود بیاور، آن لحظه ثابت می کنم که هیچوقت آرزوهایم را پس نخواهم گرفت »
پسر با خنده ای گفت: « باز چه نقشه ای در سرت است؟ »
دختر گفت: « فقط برو »
پسر به خانه رفت و گلدانی را با خود به ساحل آورد ولی هنگامی که برگشت خبری از دختر بر روی سخره نبود؛ کمی به اطراف خود نگاه کرد ولی او را ندید، سپس در حاشیه های ساحل به دنبال او گشت ولی باز هم اثری از او نبود و سپس با صدای بلند شروع کرد به صدا زدن دختر ...
ساعت ها سراسر ساحل را گشت ولی جستجوهای او نتیجه ای نداشت و در حالیکه دیگر خسته و بی رمق شده بود، با گلدانی که در دست داشت کنار ساحل نشست و چشمانش را به دریا دوخت که ناگهان دید، دسته گلی از یاس های سفید بر روی امواج دریا به ساحل می آید ...
مجتبی ملایی![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

